بگذارید این وطن دوباره وطن شود
ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز ۸ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر ، poem ، لنگستن هیوز

بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن‌جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.

(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)

بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش‌داشته‌اند.ــ

بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند
نه ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.

(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)

آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاج ِ گل ِ ساخته‌گی ِ وطن‌پرستی نمی‌آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده‌گی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق می‌کنیم.

(در این «سرزمین ِ آزاده‌گان» برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی.)

بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می‌کنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستاره‌گان فراگستر می‌شود؟

سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکنده‌اند،
سیاهپوستی هستم که داغ برده‌گی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بسته‌ام
اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین به نصیب نبرده‌ام
که سگ سگ را می‌درد و توانا ناتوان را لگدمال می‌کند.

من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمده‌ام
در زنجیره‌ی بی‌پایان ِ دیرینه سال ِ
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر،
قاپیدن شیوه‌های برآوردن نیاز،
کار ِ انسان‌ها، مزد آنان،
و تصاحب همه چیزی به فرمان ِ آز و طمع.

من کشاورزم ــ بنده‌ی خاک ــ
کارگرم، زر خرید ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.
من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کفی نانم.
هنوز امروز درمانده‌ام. ــ آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سال‌هاست دست به دست می‌گردد.
با این همه، من همان کسم که در دنیای کُهن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادی‌ترین آرزومان را در رویای خود پروردم،
رویایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پُرتوان آن هنوز سرود می‌خواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هم اکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جست‌وجوی آنچه می‌خواستم خانه‌ام باشد درنوشتم
من همان کسم که کرانه‌های تاریک ایرلند و
دشت‌های لهستان
و جلگه‌های سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزاده‌گان» را بنیان بگذارم.

آزاده‌گان؟
یک رویا ــ
رویایی که فرامی‌خواندم هنوز امّا.

آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
ــ سرزمینی که هنوز آن‌چه می‌بایست بشود نشده است
و باید بشود! ــ
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن ِ من است.
ــ از آن ِ بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبین‌شان، درد و ایمان‌شان،
در ریخته‌گری‌های دست‌هاشان، و در زیر باران خیش‌هاشان
بار دیگر باید رویای پُرتوان ما را بازگرداند.

آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد ِ آزادی زنگار ندارد.
از آن کسان که زالووار به حیات مردم چسبیده‌اند
ما می‌باید سرزمین‌مان را آمریکا را بار دیگر باز پس بستانیم.

آه، آری
آشکارا می‌گویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد می‌کنم که وطن من، خواهد بود!
رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.

ما مردم می‌باید
سرزمین‌مان، معادن‌مان، گیاهان‌مان، رودخانه‌هامان،
کوهستان‌ها و دشت‌های بی‌پایان‌مان را آزاد کنیم:
همه جا را، سراسر گستره‌ی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ
و بار دیگر وطن را بسازیم!

" لنگستن هیوز "


چمدانی برای بازگشت
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعر ، ویسواوا شیمبورسکا ، poem ، wisława szymborska

گورستان، قطعه‌ی گورهای کوچک.
ما، سالخوردگان، در خفا می گذریم،
مثل پولدارها که از پایین شهر می گذرند.

اینجا خوابیده «زوسیا»ی کوچک، «جک»، «دومینک»،
آفتاب زودرس، ماه،
ابرها، گردش فصول.

آنها چندان چیزی ذخیره نکردند در چمدان بازگشت شان.
تکه هایی از چشم اندازها
که دفعات کمی دیده شدند.
یک مشت هوا با پروانه ای که تند می رود.
یک قاشق مرباخوری از دانش تلخ که طعم دارو می دهد.

خودسری های کوچک،
به این فرض، که برخی مرگبار باشند.
سرخوش به دنبال توپی دویدن در عرض جاده.
کِیف سر خوردن بر یخی سست.

یکی اینجا، آن یکی پایین اینجا، کسانی در ته خط:
قبل از آنکه قد بکشند دستشان به چفت در برسد،
ساعت مچی را از هم باز کنند،
بشکنند اولین پنجره اشان را.

«مالخورزاتکا»، چهار ساله،
که دو سالش را صرف خیره شدن به سقف کرد.

«رافائل»، اولین جشن تولدش را از کف داد به خاطرِ یک ماه،

و «زوزیا» کریسمس را،
زمانی که نفس های مه آلودش یخین می شد.

و چه می توانی بگویی راجع به یک روز از زندگی،

یک دقیقه، یک ثانیه:
تاریکی، نور تند فلش، بعد دوباره تاریکی؟

 " Κοσμος μακρος

χρονος παραδοξος " *

تنها سنگی یونانی برای آن کلماتی دارد.


*  " در این جهان بزرگ
زمان جمع اضداد است. "                             

( ترجمه: مودب میر علایی؛ پویا افضلی )

Wisława Szymborska " ویسواوا شیمبورسکا " ( 2012  _ 1923 )

شاعر لهستانی برنده نوبل ادبیات سال 96؛ داوران کمیته ادبی جایزه نوبل در توصیف وی، او را «موتسارت شعر» خوانده بودند. کسی که ظرافت‌های زبانی را با «شور و هیجان‌های بتهوونی» در هم آمیخته.


دعا
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ٤ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعر ، کارل ونبرگ ، کارل ون بری ، karl vennberg

و زئوس ... ، اگر مرگیت هنوز باقیست
به مرگی مرا بخوان که به هیچ زبانی
ترجمان نشود
 
من نمی‌خواهم با مرگ از رازی بگویم که
او ندارد
 
مرا به آنسوی نور ببر
بگذار مرگ از درون تیرگی فریادم کند
و رعشه بر اندامم آورد
در شعله‌ی زبان غریبش

 

 

 " کارل ونبرگ " ( 1995-1910 ) شاعر سوئدی؛ اولین دفتر شعرش با عنوان " مشعل کاهی " به چاپ رسید و در کل 18 مجموعه شعر ( آخرین آن به سال  1990 ) به چاپ رساند

 


به آرامی آغاز به مردن میکنی؛ اگر ...
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ٢ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعر ، پابلو نرودا

 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی

*   *   *

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

*   *   *

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‌‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

*   *   *

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا می‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی ...؛

*   *   *

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌ اندیشی بروی ...

*   *   *


امروز زندگی را آغاز کن؛
امروز مخاطره کن؛

امروز کاری کن؛
نگذار که به آرامی بمیری ...
شادی را فراموش نکن

" پابلو نرودا "


بخشی از مائده‌های زمین
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ٥ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر ، آندره ژید ، andré gide

آرزو مکن که خدا را در جایی جز همه جا بیابی .

هر مخلوقی نشانی از خداست و هیچ مخلوقی او را هویدا نمی سازد .

ما همگی اعتقاد داریم که باید خدا را کشف کرد . دریغا که نمی دانیم هم چنان که در انتظار او به سر می بریم ، به کدام درگاه نیاز  آوریم .

 سرانجام این طور نیز می گوییم که او در همه جا هست ؛ هرجا و نایافتنی است .

به هر کجا بروی جز خدا چیزی را دیدار نمی توانی کرد .

 خدا همان است که پیش روی ماست

 

 

 

" آندره ژید "


مردی که او کشت
ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ٢٠ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر ، poem ، توماس هاردی ، thomas hardy

War

اگر من و او در مسافر خانه‌ ای قدیمی و کهن

همدیگر را می دیدیم،

می نشستیم و به چند پیمانه

لبی تر می کردیم!

اما آراسته چون سربازی پیاده،

و چهره در چهره هم خیره،

به او شلیک کردم، همان گونه که او به من

و در جا کشتمش؛

من او را با گلوله ای کشتم، چرا که ...

چرا که دشمن من بود،

فقط همین: او دشمن راه من بود،

به اندازه ی کافی واضح است، اگرچه

شاید، بی درنگ انگاشته بود که

در ارتش ثبت نام کند درست مانند من

چون بیکار بود و لوازم کارش را فروخته بود

دلیل دیگری وجود نداشت

آری؛ جنگ چیز عجیب و غریبی‌ست!

تو کسی را به گلوله میزنی

که اگر در کافه ای میدیدی اش، مهمانش می کردی

و یا به نیم سکه ای کمکش

" توماس هاردی "

Thomas Hardy توماس هاردی (١٨۴٠- ١٩٢٨) از مهمترین نویسندگان دوره ی ویکتوریا -انتهای سده ی نوزدهم - در انگلستان است. رمان نویس و شاعر جنبش طبیعت گرا بود. در ایران بسیاری از رمان های او همچون "جود تاریک"، "یک جفت چشم آبی"، "به دور از مردم شوریده"، "تس دروبویل" ترجمه شده است. شخصیت های داستان های او در برابر احساسات تند و شرایط اطراف خود به مبارزه میپردازند. ویژگی اصلی نوشته های او توصیفات شاعرانه و جبرگرایی است. عموما ً وی را به عنوان رمان نویسی با گرایش ناتورالیستی بر می شمارند، با این حال، امروز که به شعرهای وی دقت می کنیم،  جهان هنری ِ حقیقتا ً ژرف و بدیعی را در می یابیم. در شعر، او زبان متداول زمان خود را با عناصر کهن گرایانه (archaic) به خوبی در می آمیزد و از این رَه، به شیوه ی بیان دلخواه خود دست می یابد.


← صفحه بعد