جنگ مهربان است
ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ٢٧ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر ، استیون کرین

اشک مریز، دخترک، زیرا جنگ مهربان است

زیرا دلداده ات دستان شوریده اش را به آسمان برداشت

و توسن وحشت زده تنها به تاخت رفت،

اشک مریز.

جنگ مهربان است.

طبلهای غران هنگ،

جانهای کوچکی که تشنه جنگند،

مردانی که برای مشق نظامی و مرگ زاده شده بودند.

افتخار به وصف نیامده بر فرازشان به پرواز در می آید،

عظیم است خدای جنگ، عظیم، و قلمرواش

آوردگاهی که بر آن هزاران جسد افتاده است.

***

اشک مریز، طفلک، زیرا جنگ مهربان است.

زیرا پدرت در سنگرهای زرد در غلتید،

خشم درون سینه اش را فرو خورد و جان داد،

اشک مریز.

جنگ مهربان است.

پرچم افراشته رخشان هنگ،

نشان عقاب با کاکل سرخ و زرین،

مردانی که برای مشق نظامی و مرگ زاده شده بودند.

هدفشان فضیلت کشتار

صلابت کشتن را بر آنان باز می نماید

و آوردگاهی که بر آن هزاران جسد افتاده است.

ای مادرِ با قلبی فروتن،

همچون دکمه ای آویخته

بر کفن روشن شکوهمند پسرت،

اشک مریز.

جنگ مهربان است.

stephen crane

 " استیون کِرین " داستان نویس و شاعر شوریده ای بود که به سال ١٨٧١ در نیوجرسی آمریکا به دنیا آمد. آثارش که دارای شیوه ای بدیع  و جسورانه اند عبارتند از‌ : " نشان سرخ دلیری "، " زورق بی حفاظ"، "مگی؛ دختر کوچه ها " و منظومه بلند " سواران سیاهپوش".

کرین در سال ١٩٠٠ بر اثر ابتلا به بیماری سل درگذشت.

 

 

 


قربانی شماره 48
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ٢٤ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر ، محمود درویش

در سینه اش فانوسی از گل های سرخ و یک ماه یافتند

به هنگامی که بر صخره ای مرده افتاده بود.

یافتند قوطی کبریتی

و گذرنامه ای

و نقش هایی بر بازوی هنوز گرمش.

***

مادرش او را بوسید

و بر او گریست

سال از پی سال.

خار بُن در چشمانش شکفت

و تاریکی انبوه شد.

به زمانی که برادرش رشد یافت

و رفت تا کاری در بازارهای شهر بیابد،

به زندانش افکندند

جواز کار با خود نداشت

و در واقع، در خیابان ها می گرداند

صندوقی عفن

و صندوقهای دیگر را.

***

آه ای کودکان سرزمین من

بدینسان بود که ماه فرو مرد.

 

" محمود درویش " شاعر فلسطینی، به سال ١٩۴١ در روستای بُروه در فلسطین اشغالی به دنیا آمد. او تا پیش از کوچ از فلسطین در شهر حیفا زندگی می کرد و با هفته نامه ها و نشریات انقلابی همچون الاتحاد، الجدید و ... همکاری داشت. اکنون نیز زندگیش را همه به سیر و سیاحت می گذراند و گهگاه در کشوری عربی اتراق می کند. محمود درویش در مصاحبه ای گفته بود : " هر مسافری وقتی از هواپیما پیاده می شود، دست در جیب می کند و با لمس کردن کلید خانه اش احساس آرامش می کند، اما من بعد از هر سفر به خانه ای جدید می روم و کلیدی نیست تا به من آرامش دهد." از او چند مجموعه شعر به نامهای " پرندگان بی بال ١٩۶٠ "، " برگهای زیتون ١٩۶۴ "، " عاشقی از فلسطین ١٩۶٩ "، " گنجشکان در الجلیل می میرند ١٩٧٠ " منتشر شده است.  


بدرود در لحظه جدایی
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ٢٤ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر ، آگوستینو نتو

مادر من ( آه، ای مادران سیاهی که فرزندانتان رخت بر بسته اند )

تو انتظار و امید را به من آموختی

بدانسان که خود نیز در ساعات مصیبت بار آموخته ای.

***

در من، اما،

زندگی کشته است آن امید رمز آلود را.

دیگر منتظر نمی مانم

آینده در انتظار من است.

***

امید، مائیم،

فرزندان تو

رهروان ایمانی که می پرورانَد زندگی را.

***

ما فرزندان پا برهنه بوته زاران صحرائی

پسرکان بازیگوش به مکتب نرفته ای که با توپهای پارچه ای بازی می کنیم

بر دشتهای تفته نیمروزی

مائیم

***

اجیر نشده ایم تا عمرمان در مزارع قهوه تباه شود

مردان سیاه جاهلی

که باید به سفیدها احترام بگذاریم

و از اغنیا بترسیم

ما فرزندان محله های بومی توئیم

که برق را هیچگاه بدانجا راهی نیست

مردان محتضر مست

در جذبه ضرباهنگ یکبند تام تام طبلهای مرگ

فرزندان تو

که گرسنه

که عطشان

که شرمنده ایم تو را مادر بنامیم

که می ترسیم از کوچه ها بگذریم

که می ترسیم از آدمیان.

این ماییم

امید فردای روشن زندگیمان.

agostinho neto  " آگوستینو نِتو " از شاعران مبارز آفریقایی، به سال ١٩٢٢ در آنگولا به دنیا آمد. در لیسبون پزشکی خواند و سپس به وطنش آنگولا بازگشت تا به امر طبابت بپردازد. با نهضتی که هدفش احیای فرهنگ بومی و اصیل آنگولا به رهبری ویریاتوداکروز بود، همکاری داشت.

 در ١٩۶٠ رهبری جنبش رهائی بخش آنگولا را به عهده گرفت و در همان سال دستگیر شد و برای گذراندن مدت حکومتش به پرتغال انتقال یافت. اما در سال ١٩۶٢ اعلام شد که به یاری جنبش مقاوت دموکراتیک از زندان گریخته است. اشعارش در جُنگها و نشریات ادبی پرتغال و آنگولا به چاپ رسیده است.

او را پابلو نرودا یِ آفریقا نامیده اند. درونمایه سروده هایش رنج نامه زندگی سیاهان آفریقایی است.


گناه
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ٢۳ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر ، فدریکو ، گارسیا لورکا

چه دلپذیر است
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیر و نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در این صورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس

"فدریکو گارسیا لورکا"


پنج دقیقه پس از حمله هوایی
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ٢۳ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر ، میروسلاو هلوب ، poem

در پیلسن

بیست و ششمین ایستگاه جاده،

زن به طبقه سوم رفت

به بالای پلکان، تنها جایی که باقی مانده بود،

از تمامی خانه

در را گشود

چار طاق به روی آسمان،

و حیرت زده بر لبه آن ایستاد.

زیرا که جایی بود که دنیا

به آخر می رسید.

***

آنگاه

به دقت در را قفل کرد

مبادا کسی بدزدد

سیریوس

یا آلدِ باران را

از آشپزخانه اش،

به طبقه پایین بازگشت

و به انتظار نشست

برای برپایی دوباره خانه

و برای شوهرش که سر از خاک بر دارد

و برای دستها و پاهای فرزندانش که به جای خودبرگردند.

***

بامدادان او را یافتند

به بی جانی سنگ،

و گنجشکان بر دستانش نوک می زدند.

 

"میروسلاو هُلوب"


اگر قرار است کشته شویم
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ٢۳ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر ، کلود مک کی ، poem

اگر قرار است کشته شویم،

مگذارید همچون خوکان کشته شویم،

به دام افتاده و گرفتار در بیغوله ای پلشت،

به هنگامی که سگان هار و گرسنه به دورمان پارس می کنند،

و بر سرنوشت نفرین شده مان پوزخند می زنند.

اگر قرار است کشته شویم، بیایید شکوهمندانه کشته شویم،

بدانسان که خون مطهرمان به عبث مریزد.

آنگاه اهریمنانی هم که به ستیزشان برخاسته ایم،

نشانی هم اگر از ما نباشد، به ناگزیر ارج مان خواهند نهاد.

آی همتباران، با دشمن مشترک رویاروی باید شد.

هر چند بی شمارند، بیایید نشان دهیم دلاوریم.

و بر هزار ضربه آنان یک ضربه مرگبار فرود آوریم.

ما را چه باک اگر در برابرمان گور دهان بگشاید.

مردانه با گروه جانیان و جبونان رو در رو می شویم،

و پشت به دیوار، تا سر حد مرگ می ستیزیم.

  " کلود مک کی" یکی از برجسته ترین شخصیتهای ادبی رُنسانس هارلم به سال ١٨٩١ در دهکده ای در جزیره جامائیکا به دنیا آمد. نخستین کتاب شعرش" سرودهای جامائیکا" با اقبال فراوان روبرو شد. به دانشگاه ایالت کانزاس رفت و دو سال بعد آنجا را به قصد نیویورک ترک کرد. نخستین رمانش "خانه تاهارلم"، در شما پر فروش ترین کتابها درآمد و برنده جایزه زرین هارمون در ادبیات شد. وی به سال ١٩۴٨ درگذشت.


لاشخورها
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر ، دیوید دیوپ

در آن روزها

که تمدن بر چهره مان می کوفت،

که آب بر جبین های فروتن ما سیلی می زد،

لاشخورها در سایه چنگالهایشان

بنای خون آلود خودکامگی را می ساختند.

***

در آن روزها خندهء دردناک بر دوزخ فلزی جاده ها بود،

و ضرباهنگ یک بند استغاثه،

زاری های سبزه زاران را فرو می خورد.

***

آه ای خاطرات تلخ بوسه های به عنف گرفته

پیمان های شکسته به ضرب تفنگ

بیگانگانی که آدمی نمی نمودند،

که تمام کتابها را می شناختند،

اما؛ عشق را نمی شناختند.

و ما، اما، که دستانمان زهدان خاک را بارور می کند،

به رغم آوازهای نخوت آمیزتان،

به رغم دهکده های متروک آفریقای پاره پاره شده،

امید بازمانده در ما، همچون که در بارویی.

***

و از معادن سوازیلند* تا کارخانه هایِ

اروپا

بهار زیر گامهای رخشان ما نو زاده خواهد شد.

* پادشاهی سوازیلند کشوری است در جنوب آفریقا، پایتخت سلطنتی و قانونی آن لوبامبا و پایتخت اداری آن شهر مبابانه است.

  " دیوید دیوپ " از شاعران نام آور آفریقا به سال ١٩٢٧ از پدری سنگالی و مادری کامرونی در بوردو Bordeaux به دنیا آمد. در ١٩۶٠ در یک سانحه هوایی، دور از داکار کشته شد. سراسر عمر کوتاهش، بیمار و اغلب در بیمارستان بستری بود. شعرس فریادی از درد و عصیان است و مضامینی سیاسی _ اجتماعی دارد. 

 


مرثیه
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر ، سالواتوره ، کوآزیمودو

طلایه دار سرد شب

باز می گردد روشن به مهتابیهایِ

خانه های ویران تا بتابد

بر گورهای ناشناخته

و بازماندهء غرلتکده هایِ

سرزمین سوخته.

اینجا رویایمان می آرامد.

تنها و غمزده به شمال باز می گردی

آنجا که همه چیز جاری است،

مگر تو،

تنها تو،

که چونان مرگ بی فروغی.

 سالواتوره کوآزیمودو شاعر نوآور ایتالیایی به سال ١٩٠١ در سیسیل به دنیا آمد. تحصیلاتش را در رشته مهندسی ساختمان به پایان رسانید. طی سالهای ١٩٣٨ تا ١٩۴٠ کمک ویراستاری نشریه تمپو Tempo را به عهده داشت. در ١٩۴١ در هنرستان عالی جوزیپه وردی Giuseppe verdi میلان به تدریس ادبیات ایتالیایی پرداخت. آنگاه به علت فعالیتهای ضد فاشیستی به وسیله عمال موسیلینی دستگیر و زندانی شد.

کوآزیمودو در سال ١٩۵٩ به دریافت جایزه نوبل در ادبیات نائل آمد.

دور نمای بسیاری از اشعارش تجربه اندوهبار زندگی در زمان ماست. وی علاوه بر مقالات و شعرهای فراوان، نمایشنامه هایی از شکسپیر، شعرهای تغزلی یونانی و نیز گزیده اشعار اِی.اِی.کامینگز شاعر آمریکایی را به ایتالیایی ترجمه کرده است. وی به سال ١٩۶٨ در ناپل بدرود حیات گفت.


مرگ شبانه
ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ٢٠ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر ، میروسلاو هلوب

فراز،فراز.

واپسین کلامش سرگردان بر پهنه سقف

چونان توده های ابر.

گنجه نالید

پشبند لرزید

چونان که پوشانده بر مغاکی.

***

پایان. جوانان بر بستر آرمیده بودند.

***

نیمه شبان، اما،

زن مرده برخاست

شمعها را کشت

بی درنگ آخرین جوراب را مرمت کرد

پنجاه پشیزش را یافت

در قوطی دارچین

و بر میزشان نهاد،

قیچی را یافت که پشت گنجه افتاده بود،

لنگه دستکشی یافت

که سال پیش گم کرده بودند،

دستگیره همه درها را آزمود،

شیر آب را محکم کرد،

قهوه اش را نوشید،

و دیگر باره فرو خفت.

***

بامدادن او را بردند.

جسدش سوزانده شد.

خاکسترش به زبری زغال سنگ بود.

 میروسلاو هُلوب شاعر نوپرداز چکسلواکی، به سال ١٩٢٣ در پیلسن به دنیا آمد. پدرش کارگر راه آهن و مادرش معلم زبان بود. سرودن شعر را از سی سالگی همزمان با پژوهشهای بالینی آغاز کرد. وی نه تنها یکی از بارآورترین و اصیل ترین شاعران معاصر چکسلواکی که دانشمندی برجسته و ممتاز است. او به سیر و سفرهای فراوان پرداخته و در انجمنهای علمی شرکت کرده است.

 تمامی صناعت هلوب بر کشف و تحلیل واقعیت متمرکز است و صور شعر آزاد خود را ملهم از ویلیام کارلوس ویلیام شاعر آمریکایی می داند. وی تا کنون چند گزیده شعر به نامهای "آشیل و لاک پشت ١٩۶٠"؛ "برخیز و در را باز کن ١٩۶١"؛ "آنجا خون جاری است ١٩۶٣"؛ "دِل شیدا ١٩۶٣"، دو سفرنامه و ٢۵ رساله عالمانه درباره آسیب شناسی به رشته تحریر در آورده است.

 میروسلاو هلوب آمیزه ای غریب و شاید چهره ای یگانه است. بیش از همه، دوست  می دارد برای مردمی شعر بگوید که شعر و شاعری را بر نمی تابند؛ مثلا برای کسانی که حتی نمی دانند شعر باید برای آنها گفته شود. دلش می خواهد آنها شعرهایش را به طور طبیعی و به همان گونه که روزنامه می خوانند یا به تماشای بازی فوتبال میروند، بخوانند. نه اینکه آن را چیزی دشوارتر ، یا ظریف و ارزنده بدانند.


یکی از میان همه
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱٧ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مذهبی

رسول اکرم

گریه کردن و چشمها را پاک نمودن نشانه ترس از خدا نیست، آنکس از خدا می ترسد که از هر چه را کیفر اخروی دارد دوری گزیند.

امام جعفر صادق

کسی که به دنیا دل ببندد همواره گرفتار سه حالت روحی است: غصه و اندوه دائم، آرزوئی که هرگز برآورده نمی شود و امیدی که هرگز بدان نخواهد رسید.


یکی از میان همه
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱٧ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مذهبی

The Honorable Prophet of Islam

To weep and clean the eyes is not the sign of fearing God; a person who fears of God; avoids anything that result in heavenly punishment

Imam Jafar Sadegh

The one who is attached to the world is always engaged with three spiritual states: Grief and permanent distress, wishes that never take place and hopes that will never be reached


مردگان
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱٦ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر

آنجا کنار جاده های گرفتار،

در امتداد مصیبت

دراز کشیده اند.

سپیدارهای بالا بلند، تندیسهای غم انگیز خدایان

پوشیده در رداهای بلند زرینشان،

زندانیان " سنگالی‌ "

عبوس و سیه فام

گسترده بر خاک فرانسه

***

به عبث قطع کرده اند خنده ات را،

به عبث گُل تاریکتر از گوشت تنت را،

میان غیبت برهنه گُلها

تو گلی در زیبایی نخستین اش

گُل سیاه با لبخند موقرش،

الماس فرانسوی خاطره قرون.

***

تو لبخند و خونابه بهار سرسبز جهانی

تن نخستین زوج، شکم برآمده شیرگونی

رشد مقدس باغهای بهشتی

و جنگل تسخیر ناپذیر، چهره بر آتش و تندر و آذرخش.

***

سرود بزرگ خون تو، تسخیر می کند

مسلسلها و توپ ها را

کلام تپنده تو گمراه می کند و می فریبد.

نه نفرتی در جانِ عاری از نفرت توست،

نه حیله ای در دلِ عاری از حیله گری ات.

ای شهیدان سیاه جاودانه تبار،

بگذارید واژه های بخشش را به زبان آورم.

senghor "لئوپولد سدار سنگور" شاعر سنگالی به سال ١٩٠۶ در جوآل به دنیا آمد. در دانشگاه سوربن درس خواند و در پاریس با اِمِه سه زر شاعر و سیاستمدار و سایر روشنفکران و شعرای سیاهپوست ناحیه کارائیب آشنا شد. سنگور سالها از برجسته ترین روشنفکران و رهبران سیاسی آفریقای غربی بوده و مدتها به تدریس اشتغال داشته است. در سال ١٩۶٠ به عنوان نخستین رئیس جمهور جمهوری مستقل سنگال منصوب شد.


غزل کودک مرده
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱٦ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر ، فدریکو ، poem ، گارسیا لورکا

هر بعد از ظهر در غرناطه

کودکی می میرد هر بعد از ظهر.

هر بعد از ظهر آب فرو می نشیند

تا با همراهانش سخن بگوید.

***

مردگان بالهای خزه بسته می پوشند.

بادها آرام و ابرآلود

دو قرقاول در پروازند میان برجها،

و روز، پسرکی زخمی ست.

***

آنگاه که تو را در سردابه های باده دیدم

حتی پرواز چکاوکی در آسمان نمانده بود

و نه پاره ای از ابر فراز زمین

آنگاه که تو در رودخانه غرق شده بودی.

***

خیزابی عظیم بر تپه ها فرو پاشید

و درۀ  غلتان با سوسنها و سگان.

از میان سایه کبود دستان من،

تن تو مرده بر ساحل،

سرد،ملک مقربی بود

  "فدریکو گارسیا لورکا" به سال ١٨٩٨ در فوئنته - واکوئروس نزدیک غرناطه به دنیا آمد. لورکا از برجسته ترین شاعران و نمایشنامه نویسان اسپانیاست. وی به سال ١٩٣۶ کشته شد.


تنها مرگ
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱٦ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر ، پابلو نرودا ، pablo neruda ، poem

گورستانهای خلوتی هست،

گورهایی انباشته از استخوانهای بی صدا،

و دل که از میان نقبی می گذرد،

تاریکِ تاریکِ تاریک،

بدانسان که به هنگام شکستن کشتی، از درون می میریم

بدانسان که در دل غرق می شویم،

بدانسان که از جسم به درون جان سقوط می کنیم.

***

اجسادی هستند،

پاهایی از گِل سرد چسبنده،

مرگ که درون استخوان هاست،

چونان آوای ناب،

چونان پارس بی سگ،

برخاسته از ناقوسها و گورها،

اشباع از رطوبت همچون اشکها یا باران.

***

می بینم گهگاه به تنهایی

تابوت های بادبان افراشته،

که حمل می کنند مردگان تاسیده، زنان گیسوان مرده،

نانوایان به سپیدی فرشتگان،

دختران غمین شوی کرده در محضر عمومی

تابوت هایی صعود کننده از فراز رودخانه مردگان،

رودخانه ارغوانی

فراز رودی، با بادبانهای آکنده از آوای مرگ،

آکنده از آوای خاموش مرگ.

مرگ به کرانه های پر خروش می رسد

همچون کفشی بی پای، همچون جامه ای بی تن،

می رسد تا با انگشتری بی نگین و بی انگشت به در بکوبد،

می رسد تا بی دهان، بی زبان و بی گلو فریاد برآورد.

***

با این همه گام هایش طنین می اندازد،

وجامه اش ،خموشانه، به سان درختی، می توفد.

***

من نمی دانم، می فهمم اما اندک و به ندرت می بینم،

اما می پندارم که آوازش رنگ بنفشه های مرطوب را دارد،

بنفشه های خو گرفته به خاک را،

زیرا چهره مرگ سبز است،

با رطوبت نافذ برگ بنفشه ای،

و رنگ دلگیر زمستان خشماگینش.

***

اما مرگ هم به هیبت جاروئی

گستره جهان را در می نوردد

در جستجوی مرده زمین را می روبد،

مرگ در جاروست،

زبان مرگ است که مردگان را می جوید،

سوزن مرگ است که نخ را می جوید.

***

مرگ در تختخواب های سفری است؛

در تشکهای آرام، در پتوی سیاه

طاقباز می زید، و به ناگهان می خروشد:

آوای دلگیری سر می دهد که کفن ها را می انبازد؛

و بستران را به جانب بندری می راند

آنجا که مرگ به لباس دریاسالاری انتظار می کشد. 

 "پابلو نرودا شاعر شیلیایی ١٩٧٣_١٩٠۴"

 

 


آستانه دل
ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱٦ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: کریستین بوبن

من معتقد به چیزهای باور نکردنی هستم. من معتقد به خلوص درد و شادی قلب هستم. این ها چیزهایی فوق العاده و کمیابند، و به طرز دردناکی ساده هستند.

"نور دنیا اثر کریستین بوبن نویسنده فرانسوی"


خورشید وارونه
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱٤ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: کریستین بوبن ، نور دنیا

کمتر پیش می آید که انسان با کسی همدل شود. بیشتر آدم ها خودشان مانع عملی شدن افکار خودشانند، زیرا به راستی حضور ندارند، یا اینکه اصلا روح ندارند. من همیشه به دیگری اعتبار جدید بودن غیر قابل باور هستیش را می بخشم. اما اگر این چیز فوق العاده را از بین ببرد برای این که شبیه دیگران شود، این اعتبار بیهوده خرج شده است.

 عقاید، مورد توجه من نیست. چیزی که احساس مرا بر می انگیزد هنگامی است که دیگری، تمام وزن زندگی خود را در ترازوی کلمات می گذارد و تفکرش را بر آن تکیه می دهد.

 چیزی که به من مربوط می شود این است که گاهی احساس می کنم به هیچ وجه قادر به دوست داشتن نیستم و در عین حال ، بیش از دیگران از حس دوست داشتن برخوردارم.

 آدم ها را کمتر می بینم ولی هنگامی که کسی اینجا نیست می توانم تا بی نهایت با دیگری باشم.

 

  "نور دنیا اثر کریستین بوبن نویسنده فرانسوی"


حسرت
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ٩ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر ، poem ، my poems

کودکی دیروز نه ؛ من، امروز

فردا ترانه ام را باز  می خوانم

      امروز سروده ام، فردا شود دیروز

نمیدانم که آیا زندگی مرگ است؟

      خورشید به روشنی صبح میکند طلوع؟

           آنروز نزدیک است؟

ریشه ات در خاک، جسمت باد، دستم بگیر و ببر ای روشن مهتاب

بی ریشه ام ولی دستم به دست و وفایت کند رجوع

من در سیاهی شب چون موج بی ساحل بر خود همی زنم

این من، خودم اکنون

    امروز گذر کند از دست زندگی

      فردا شوم دیروز


با تو
ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ٩ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر ، poem ، my poems

این یک گذر از راه بی صداست

من مانده ام و تو

تو از سکوت دل خسته میکنی نگاه

 شب را به صبح میکنی صدا

همواره از دلم  با تو کسی نگفت

این یک دل و صد درد بی صداست

خاموشی از دل من روشنی گرفت

افروخت تا که نبیند، که دل از خون دل زبان گرفت

پاییز می رسد امروز، ره خم مکن

با تو ترانه نابی سروده ام، تا از کشاکش دردم فرو نهی

من مانده ام و تو

پس دیده ات چو مرا دید، ای دوست دستم رها مکن


سرود درد
ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ٩ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر ، poem ، my poems

آهسته میروم

آهسته میروی

کو تا نظر کنی؟

سیه از چشم بی فروغ، خاموش میشود

نابود میکنی

افسوس میخورم

انسان سرشت یتیمی به خاک داد

تا روید از طرف دیگری نگاه

باور نمیکنی

چون شام در گذر صبح خفته ای

اینجا کند طلوع؛ خورشید

تا که بیفکنی چشمی برای روشنی درد بی سرود