عصر یک روز
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۳۱ فروردین ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر ، poem ، اوئه میچو

عصر یک روز
بهت‌زده و خاموش
با لباس‌های مندرس بر تن
کودکان را کول کنان
گروه گروه به استقبال جنازه‌ای می‌روند
که از جنگ برگشـته
سربازان پرچم به دست، تابوت را به دوش می‌کشند
زن مـردِ در تابوت،
اشکش را پنهان می‌کند
زن و فرزند دوست از دست رفتۀ من؛ امّا
پشت تابـوت
غم از دست رفته را
چگونه بر دوش خواهنـد کشید

" اوئه میچو "