پنج دقیقه پس از حمله هوایی
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ٢۳ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر ، میروسلاو هلوب ، poem

در پیلسن

بیست و ششمین ایستگاه جاده،

زن به طبقه سوم رفت

به بالای پلکان، تنها جایی که باقی مانده بود،

از تمامی خانه

در را گشود

چار طاق به روی آسمان،

و حیرت زده بر لبه آن ایستاد.

زیرا که جایی بود که دنیا

به آخر می رسید.

***

آنگاه

به دقت در را قفل کرد

مبادا کسی بدزدد

سیریوس

یا آلدِ باران را

از آشپزخانه اش،

به طبقه پایین بازگشت

و به انتظار نشست

برای برپایی دوباره خانه

و برای شوهرش که سر از خاک بر دارد

و برای دستها و پاهای فرزندانش که به جای خودبرگردند.

***

بامدادان او را یافتند

به بی جانی سنگ،

و گنجشکان بر دستانش نوک می زدند.

 

"میروسلاو هُلوب"