دل نوشته‌های تابستان 87
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر ، poem ، my poems

 کوتاه‌تر از مسیری که بلندای ترسای آن تو را بترساند؛

کوتاه‌تر از عمری که همواره ستایشش کردیم،

کوتاه‌تر از همیشه برای رسیدن ...

و آن مرگ است

*       *       *

دیگر روزی که سرنوشت انسان با کار رقم خورد؛ انسان انسانیت خویش را به بازویش فروخت، آرزو قد برافراشت و رسیدن به بالای آن کاری سخت می‌نمود.

امید سیاره‌ای گشت بر مدار دلهای مرده و مرگ زندگی خوانده شد.

وخنده‌های تلخ از پشت نگاهان سرد. دلهایی خسته ...

و قلمی به زبان خوردن، خوابیدن و مردن

و انسانیت مرد، پیش از آنکه انسان بمیرد ...

*       *      *

آن هنگام که انسان زاده شد، برتری حکمی ابدی گشت؛

اصل، نژاد، ریشه

و برابری و عدالت، مشق شب کودکان فقیر

و وجدان‌هایی که در جنون بیداری خفتند؛

و انسان‌هایی آسمانی که زمین را فراموش کردند.

*       *       *

گفت: خدا را شاکر باش؛ چرا که همچو من کمتر کسی باشد، که تو را به وقت صبح تنها یک و در شامگاه فقط دو تازیانه می‌زنم؛

برده گفت: جز تو هیچگاه خدایی ندیده ام ...