تنها مرگ
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱٦ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر ، پابلو نرودا ، pablo neruda ، poem

گورستانهای خلوتی هست،

گورهایی انباشته از استخوانهای بی صدا،

و دل که از میان نقبی می گذرد،

تاریکِ تاریکِ تاریک،

بدانسان که به هنگام شکستن کشتی، از درون می میریم

بدانسان که در دل غرق می شویم،

بدانسان که از جسم به درون جان سقوط می کنیم.

***

اجسادی هستند،

پاهایی از گِل سرد چسبنده،

مرگ که درون استخوان هاست،

چونان آوای ناب،

چونان پارس بی سگ،

برخاسته از ناقوسها و گورها،

اشباع از رطوبت همچون اشکها یا باران.

***

می بینم گهگاه به تنهایی

تابوت های بادبان افراشته،

که حمل می کنند مردگان تاسیده، زنان گیسوان مرده،

نانوایان به سپیدی فرشتگان،

دختران غمین شوی کرده در محضر عمومی

تابوت هایی صعود کننده از فراز رودخانه مردگان،

رودخانه ارغوانی

فراز رودی، با بادبانهای آکنده از آوای مرگ،

آکنده از آوای خاموش مرگ.

مرگ به کرانه های پر خروش می رسد

همچون کفشی بی پای، همچون جامه ای بی تن،

می رسد تا با انگشتری بی نگین و بی انگشت به در بکوبد،

می رسد تا بی دهان، بی زبان و بی گلو فریاد برآورد.

***

با این همه گام هایش طنین می اندازد،

وجامه اش ،خموشانه، به سان درختی، می توفد.

***

من نمی دانم، می فهمم اما اندک و به ندرت می بینم،

اما می پندارم که آوازش رنگ بنفشه های مرطوب را دارد،

بنفشه های خو گرفته به خاک را،

زیرا چهره مرگ سبز است،

با رطوبت نافذ برگ بنفشه ای،

و رنگ دلگیر زمستان خشماگینش.

***

اما مرگ هم به هیبت جاروئی

گستره جهان را در می نوردد

در جستجوی مرده زمین را می روبد،

مرگ در جاروست،

زبان مرگ است که مردگان را می جوید،

سوزن مرگ است که نخ را می جوید.

***

مرگ در تختخواب های سفری است؛

در تشکهای آرام، در پتوی سیاه

طاقباز می زید، و به ناگهان می خروشد:

آوای دلگیری سر می دهد که کفن ها را می انبازد؛

و بستران را به جانب بندری می راند

آنجا که مرگ به لباس دریاسالاری انتظار می کشد. 

 "پابلو نرودا شاعر شیلیایی ١٩٧٣_١٩٠۴"