بگذارید این وطن دوباره وطن شود
ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز ۸ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر ، poem ، لنگستن هیوز

بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن‌جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.

(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)

بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش‌داشته‌اند.ــ

بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند
نه ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.

(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)

آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاج ِ گل ِ ساخته‌گی ِ وطن‌پرستی نمی‌آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده‌گی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق می‌کنیم.

(در این «سرزمین ِ آزاده‌گان» برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی.)

بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می‌کنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستاره‌گان فراگستر می‌شود؟

سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکنده‌اند،
سیاهپوستی هستم که داغ برده‌گی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بسته‌ام
اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین به نصیب نبرده‌ام
که سگ سگ را می‌درد و توانا ناتوان را لگدمال می‌کند.

من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمده‌ام
در زنجیره‌ی بی‌پایان ِ دیرینه سال ِ
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر،
قاپیدن شیوه‌های برآوردن نیاز،
کار ِ انسان‌ها، مزد آنان،
و تصاحب همه چیزی به فرمان ِ آز و طمع.

من کشاورزم ــ بنده‌ی خاک ــ
کارگرم، زر خرید ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.
من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کفی نانم.
هنوز امروز درمانده‌ام. ــ آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سال‌هاست دست به دست می‌گردد.
با این همه، من همان کسم که در دنیای کُهن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادی‌ترین آرزومان را در رویای خود پروردم،
رویایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پُرتوان آن هنوز سرود می‌خواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هم اکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جست‌وجوی آنچه می‌خواستم خانه‌ام باشد درنوشتم
من همان کسم که کرانه‌های تاریک ایرلند و
دشت‌های لهستان
و جلگه‌های سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزاده‌گان» را بنیان بگذارم.

آزاده‌گان؟
یک رویا ــ
رویایی که فرامی‌خواندم هنوز امّا.

آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
ــ سرزمینی که هنوز آن‌چه می‌بایست بشود نشده است
و باید بشود! ــ
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن ِ من است.
ــ از آن ِ بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبین‌شان، درد و ایمان‌شان،
در ریخته‌گری‌های دست‌هاشان، و در زیر باران خیش‌هاشان
بار دیگر باید رویای پُرتوان ما را بازگرداند.

آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد ِ آزادی زنگار ندارد.
از آن کسان که زالووار به حیات مردم چسبیده‌اند
ما می‌باید سرزمین‌مان را آمریکا را بار دیگر باز پس بستانیم.

آه، آری
آشکارا می‌گویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد می‌کنم که وطن من، خواهد بود!
رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.

ما مردم می‌باید
سرزمین‌مان، معادن‌مان، گیاهان‌مان، رودخانه‌هامان،
کوهستان‌ها و دشت‌های بی‌پایان‌مان را آزاد کنیم:
همه جا را، سراسر گستره‌ی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ
و بار دیگر وطن را بسازیم!

" لنگستن هیوز "


چمدانی برای بازگشت
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعر ، ویسواوا شیمبورسکا ، poem ، wisława szymborska

گورستان، قطعه‌ی گورهای کوچک.
ما، سالخوردگان، در خفا می گذریم،
مثل پولدارها که از پایین شهر می گذرند.

اینجا خوابیده «زوسیا»ی کوچک، «جک»، «دومینک»،
آفتاب زودرس، ماه،
ابرها، گردش فصول.

آنها چندان چیزی ذخیره نکردند در چمدان بازگشت شان.
تکه هایی از چشم اندازها
که دفعات کمی دیده شدند.
یک مشت هوا با پروانه ای که تند می رود.
یک قاشق مرباخوری از دانش تلخ که طعم دارو می دهد.

خودسری های کوچک،
به این فرض، که برخی مرگبار باشند.
سرخوش به دنبال توپی دویدن در عرض جاده.
کِیف سر خوردن بر یخی سست.

یکی اینجا، آن یکی پایین اینجا، کسانی در ته خط:
قبل از آنکه قد بکشند دستشان به چفت در برسد،
ساعت مچی را از هم باز کنند،
بشکنند اولین پنجره اشان را.

«مالخورزاتکا»، چهار ساله،
که دو سالش را صرف خیره شدن به سقف کرد.

«رافائل»، اولین جشن تولدش را از کف داد به خاطرِ یک ماه،

و «زوزیا» کریسمس را،
زمانی که نفس های مه آلودش یخین می شد.

و چه می توانی بگویی راجع به یک روز از زندگی،

یک دقیقه، یک ثانیه:
تاریکی، نور تند فلش، بعد دوباره تاریکی؟

 " Κοσμος μακρος

χρονος παραδοξος " *

تنها سنگی یونانی برای آن کلماتی دارد.


*  " در این جهان بزرگ
زمان جمع اضداد است. "                             

( ترجمه: مودب میر علایی؛ پویا افضلی )

Wisława Szymborska " ویسواوا شیمبورسکا " ( 2012  _ 1923 )

شاعر لهستانی برنده نوبل ادبیات سال 96؛ داوران کمیته ادبی جایزه نوبل در توصیف وی، او را «موتسارت شعر» خوانده بودند. کسی که ظرافت‌های زبانی را با «شور و هیجان‌های بتهوونی» در هم آمیخته.


دعا
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ٤ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعر ، کارل ونبرگ ، کارل ون بری ، karl vennberg

و زئوس ... ، اگر مرگیت هنوز باقیست
به مرگی مرا بخوان که به هیچ زبانی
ترجمان نشود
 
من نمی‌خواهم با مرگ از رازی بگویم که
او ندارد
 
مرا به آنسوی نور ببر
بگذار مرگ از درون تیرگی فریادم کند
و رعشه بر اندامم آورد
در شعله‌ی زبان غریبش

 

 

 " کارل ونبرگ " ( 1995-1910 ) شاعر سوئدی؛ اولین دفتر شعرش با عنوان " مشعل کاهی " به چاپ رسید و در کل 18 مجموعه شعر ( آخرین آن به سال  1990 ) به چاپ رساند

 


دل نوشته‌های تابستان 87
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر ، poem ، my poems

 کوتاه‌تر از مسیری که بلندای ترسای آن تو را بترساند؛

کوتاه‌تر از عمری که همواره ستایشش کردیم،

کوتاه‌تر از همیشه برای رسیدن ...

و آن مرگ است

*       *       *

دیگر روزی که سرنوشت انسان با کار رقم خورد؛ انسان انسانیت خویش را به بازویش فروخت، آرزو قد برافراشت و رسیدن به بالای آن کاری سخت می‌نمود.

امید سیاره‌ای گشت بر مدار دلهای مرده و مرگ زندگی خوانده شد.

وخنده‌های تلخ از پشت نگاهان سرد. دلهایی خسته ...

و قلمی به زبان خوردن، خوابیدن و مردن

و انسانیت مرد، پیش از آنکه انسان بمیرد ...

*       *      *

آن هنگام که انسان زاده شد، برتری حکمی ابدی گشت؛

اصل، نژاد، ریشه

و برابری و عدالت، مشق شب کودکان فقیر

و وجدان‌هایی که در جنون بیداری خفتند؛

و انسان‌هایی آسمانی که زمین را فراموش کردند.

*       *       *

گفت: خدا را شاکر باش؛ چرا که همچو من کمتر کسی باشد، که تو را به وقت صبح تنها یک و در شامگاه فقط دو تازیانه می‌زنم؛

برده گفت: جز تو هیچگاه خدایی ندیده ام ...


به آرامی آغاز به مردن میکنی؛ اگر ...
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ٢ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعر ، پابلو نرودا

 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی

*   *   *

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

*   *   *

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‌‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

*   *   *

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا می‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی ...؛

*   *   *

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌ اندیشی بروی ...

*   *   *


امروز زندگی را آغاز کن؛
امروز مخاطره کن؛

امروز کاری کن؛
نگذار که به آرامی بمیری ...
شادی را فراموش نکن

" پابلو نرودا "


بخشی از مائده‌های زمین
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ٥ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر ، آندره ژید ، andré gide

آرزو مکن که خدا را در جایی جز همه جا بیابی .

هر مخلوقی نشانی از خداست و هیچ مخلوقی او را هویدا نمی سازد .

ما همگی اعتقاد داریم که باید خدا را کشف کرد . دریغا که نمی دانیم هم چنان که در انتظار او به سر می بریم ، به کدام درگاه نیاز  آوریم .

 سرانجام این طور نیز می گوییم که او در همه جا هست ؛ هرجا و نایافتنی است .

به هر کجا بروی جز خدا چیزی را دیدار نمی توانی کرد .

 خدا همان است که پیش روی ماست

 

 

 

" آندره ژید "


مردی که او کشت
ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ٢٠ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر ، poem ، توماس هاردی ، thomas hardy

War

اگر من و او در مسافر خانه‌ ای قدیمی و کهن

همدیگر را می دیدیم،

می نشستیم و به چند پیمانه

لبی تر می کردیم!

اما آراسته چون سربازی پیاده،

و چهره در چهره هم خیره،

به او شلیک کردم، همان گونه که او به من

و در جا کشتمش؛

من او را با گلوله ای کشتم، چرا که ...

چرا که دشمن من بود،

فقط همین: او دشمن راه من بود،

به اندازه ی کافی واضح است، اگرچه

شاید، بی درنگ انگاشته بود که

در ارتش ثبت نام کند درست مانند من

چون بیکار بود و لوازم کارش را فروخته بود

دلیل دیگری وجود نداشت

آری؛ جنگ چیز عجیب و غریبی‌ست!

تو کسی را به گلوله میزنی

که اگر در کافه ای میدیدی اش، مهمانش می کردی

و یا به نیم سکه ای کمکش

" توماس هاردی "

Thomas Hardy توماس هاردی (١٨۴٠- ١٩٢٨) از مهمترین نویسندگان دوره ی ویکتوریا -انتهای سده ی نوزدهم - در انگلستان است. رمان نویس و شاعر جنبش طبیعت گرا بود. در ایران بسیاری از رمان های او همچون "جود تاریک"، "یک جفت چشم آبی"، "به دور از مردم شوریده"، "تس دروبویل" ترجمه شده است. شخصیت های داستان های او در برابر احساسات تند و شرایط اطراف خود به مبارزه میپردازند. ویژگی اصلی نوشته های او توصیفات شاعرانه و جبرگرایی است. عموما ً وی را به عنوان رمان نویسی با گرایش ناتورالیستی بر می شمارند، با این حال، امروز که به شعرهای وی دقت می کنیم،  جهان هنری ِ حقیقتا ً ژرف و بدیعی را در می یابیم. در شعر، او زبان متداول زمان خود را با عناصر کهن گرایانه (archaic) به خوبی در می آمیزد و از این رَه، به شیوه ی بیان دلخواه خود دست می یابد.


عصر یک روز
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۳۱ فروردین ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر ، poem ، اوئه میچو

عصر یک روز
بهت‌زده و خاموش
با لباس‌های مندرس بر تن
کودکان را کول کنان
گروه گروه به استقبال جنازه‌ای می‌روند
که از جنگ برگشـته
سربازان پرچم به دست، تابوت را به دوش می‌کشند
زن مـردِ در تابوت،
اشکش را پنهان می‌کند
زن و فرزند دوست از دست رفتۀ من؛ امّا
پشت تابـوت
غم از دست رفته را
چگونه بر دوش خواهنـد کشید

" اوئه میچو "


سیگار نیفروخته
ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ٢٧ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ناظم حکمت ، nazim hikmet ، شعر

 

ممکن است امشب بمیرد

با سوختگی سینه کتش از آتش گلوله ای
هم امشب
به سوی مرگ رفت
با گام های خویش

پرسید : سیگار داری ؟
گفتم : بله
 -کبریت ؟
گفتم : نه
شاید گلوله روشنش کند

سیگار را گرفت

و گذشت

شاید الان دراز به دراز افتاده باشد
سیگاری نیفروخته بر لب
و زخمی بر سینه...

رفت .
نشانه تکثیر
و تمام ...

 

Nâzım Hikmet

  " ناظم حکمت " از برجسته‌ترین شاعران و  نمایشنامه‌نویسان کمونیست ترکیه  بود. وی در شهر سالونیکا دومین شهر بزرگ یونان امروزی که در آن زمان جزء امپراتوری عثمانی بود در سال 1901 به دنیا آمد. او از سن ۱۴ سالگی به سرودن شعر پرداخت. او در سن ۱۹ سالگی در سفری که به شوروی داشت از نزدیک با نسل جدید هنرمندان انقلابی آشنا شد و جسارتی بیشتر را درایجاد تحول در شکل و محتوای شعر ترکیه یافت.  ناظم بر اثر سکته قلبی در مسکو به سال 1963 جان باخت و در گورستان نوودویچی به خاک سپرده شد.

 

 


لبخند
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز ٢٦ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر ، poem ، ولادیمیر هولان ، vladimir holan

چه زیباست آن صنوبر سفید پیر
بر تپه‌ی کودکی‌ات
که امروز به دیدارش رفتی
زیر زمزمه‌اش یار مرده‌ات را به یاد می‌آوری
و در حیرتی از نوبت خویش که کی خواهد رسید
زیر نجوایش، احساس می‌کنی انگار
واپسین کتاب‌ات را نوشته‌ای
و حالا باید خاموش باشی و
اشک بریزی برای کلمات
تا برویند.

چگونه زیسته‌ای؟ شناخته را رها کردی برای ناشناخته
و سرنوشت؟ تنها یک‌بار به تو لبخند زد
و تو آن‌جا نبودی...

 

 "ولادیمیر هولان" در سال ۱۹۰۵ در پراگ زاده‌شد. اولین کتاب شعرش در سال ۱۹۲۶ منتشر شد. در ۱۹۳۳ ویراستار مجله‌ی هنری «زندگی» شد و پس از ۱۹۴۸ و با قدرت‌گرفتن نظام کمونیستی چکسلواکی تا ۱۹۶۳ از او هیچ‌کتابی منتشر نشد. عنوان «فرمالیست» همان اتهامی بود که پس از سال‌های ۱۹۲۴ در روسیه، به نویسندگان دگراندیش عطا می‌شد و آن‌ها را خائن به تاریخ و برج عاج نشین معرفی می‌کرد. در کشورهای بلوک شرق، این اتهام از روسیه به وام گرفته شد. هولان در این ایام به تبعید خودخواسته‌ای رفت و در جزیره‌ی کامپا ساکن شد. در این خلوت، بهترین شعرهای هولان زاده شدند، شعری تلخ و ژرف با درونمایه‌ای از تشویش، نومیدی و بازتاب جور زمانه و هراس اجتماعی. در سال ۱۹۶۳ جهت بادها عوض شد و سه مجموعه‌ی شعر از هولان اجازه‌ی انتشار یافت. در سال ۱۹۶۴ شعر بلند «شبی با هملت» را منتشر کرد که یکی از شاهکارهای شعر این قرن به حساب می‌آید. هولان سال‌های سرودن «شبی با هملت» را بی‌رحم‌ترین سال‌های زندگی‌اش می‌داند. می‌نویسد: «در تنهایی گزنده‌ی آن‌روزها مثل زمینی بودم برای گرفتن و گذراندن تمام وحشت آن ایام.» یارسلاو سیفرت دوست هولان که جهان انگلیسی ‌زبان او را به خاطر جایزه‌ی نوبل‌اش بیش‌تر می‌شناسد، هولان را «بهترین شاعر از میان همه‌ی ما » قلمداد می‌کند. از هولان بیش از بیست کتاب شعر به چاپ رسید. از او علاوه بر شعر، کتاب‌هایی در ترجمه‌ی شعر جهان، مجموعه‌های مقالات، روز نوشته‌ها و ... به جا مانده‌است. ولادیمیر هولان در سال ۱۹۸۰ از دنیا رفت.


مرگ سعادتمند
ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱٥ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر ، لودویگ اولاند ، ludwig uhland ، poem

مرده بودم من
از جنون عشقش;

آماده دفن بودم
در آغوشش;

بیدار شدم
از بوسه هایش;

آسمان را دیدم
من در چشمانش

"لودویگ اولاند" در ٢۶ آوریل ١٧٨٧ میلادی در توبینگن (شهری در جنوب غربی آلمان در ایالت بادن وورتمبرگ) متولد و در ١٣ نوامبر ١٨۶٢ در همان شهر درگذشت.


ای تقدیر ...!
ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر ، شاندر پتوفی ، shandor petofi ، poem

ای تقدیر ! فضا را برویم بگشا
تا برای جامعة بشری کاری کنم
تا این آتش پاک که مرا به تب می آورد
بیهوده تباه نشود .

من شعله ای در دل دارم
که هر قطرة خون را در رگهایم می جوشاند .
هر ضربة قلبم نیایشی است
برای خوشبختی جهان .

می خواهم یکروز بتوانم آرزویم را بگویم
نه تنها با حرف میان تهی ، بلکه با کار خود
هر چند که پاداش کارم
یک جلجتای* تازه و یک صلیب تازه باشد .

مردن بخاطر آسایش تمام مردم !
چه خوش و چه زیباست .
خوشتر و زیباتر از تمام لذات
در سراسر عمر بیحاصل و بیهوده .

بگو ! ای تقدیر بگو !
که چنین مرگی خواهم داشت ، مرگی مقدس .
در اینصورت من با دستهای خود خواهم ساخت
صلیبی را که بر آن میخکوب خواهم شد.

  " شاندر پتوفی "شاعر مجاری، زادروز وی اول ژانویه ١٨٢٣ و تاریخ درگذشت او نامعلوم است. پتوفی در یکی از آخرین جنگ‌های آزادی‌بخش مجارستان در تاریخ ۳۱ ژوئیه سال١٨۴٩ شرکت نمود و پس از آن مفقودالاثر شد. از این رو تاریخ کشته شدن وی را سال جنگ آزادی‌بخش ۱۸۴۹ ضبط کرده‌اند. نام اصلی او: شاندُر پتروویچ، است. او به‌کارهای مختلفی مانند هنرپیشگی، معلم خصوصی و سردبیری روزنامه دست زد. اولین مجموعه اشعار خود را در سال ۱٨۴۴ منتشر نمود. پتوفی به‌حمایتِ زبانِ مردمی در اشعار عامیانه پرداخت و نوع جدیدی از ادبیات را به‌وجود آورد. در صحنه سیاست از منافع دهقانان فقیر دفاع می‌کرد و سرنگونی پادشاهی هابزبورگ و دستیابی به‌ استقلال ملی مجارستان را در صدر اهداف مبرم و انقلابی خود قرار داده بود.

در ۱۵ اکتبر ۱۸۴٨به‌درجهٔ سروانی نایل شد و ۹ ماه بعد در مقام آجودن ژنرال ژوزف بم لهستانی، در جنگ شسبورگ علیه هابزبورگ‌ها جنگید و از آن تاریخ مفقودالاثر شد.

* جلجتا ، محلی است که عیسی مسیح را در آنجا به صلیب میخکوب کردند


از تو عبور می کنم
ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۳ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر ، پابلو نرودا

اگر تمام خاک زمین باشی

تنها مشتی از تو کافی است

برای آنکه تا ابد بپرستمت

 ***

از میان صور فلکی

چشمهای تو

تنها نوری است که می شناسم

 ***

تنت به بزرگی ماه

و کلامت خورشیدی کامل

و قلبت آتشی است

 ***

برهنه پای

از تو عبور می کنم

و تنگ می بوسمت

ای سرزمین من

" پابلو نرودا "


زیر ذره بین
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ٢ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر ، میروسلاو هلوب

اینجا نیز چشم اندازهای رویایی اند،

ماهواره و عُزلتکده.

اینجا نیز توده های کشتار خاک اند.

و سلول ها و جنگاوران

که جان بر سر ترانه ای می نهند.

***

اینجا نیز گورستانهایند،

شهرت و برف.

و من همهمه می شنوم،

عصیان سرزمینهای وسیع.

" میروسلاو هُلوب "


جنگ مهربان است
ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ٢٧ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر ، استیون کرین

اشک مریز، دخترک، زیرا جنگ مهربان است

زیرا دلداده ات دستان شوریده اش را به آسمان برداشت

و توسن وحشت زده تنها به تاخت رفت،

اشک مریز.

جنگ مهربان است.

طبلهای غران هنگ،

جانهای کوچکی که تشنه جنگند،

مردانی که برای مشق نظامی و مرگ زاده شده بودند.

افتخار به وصف نیامده بر فرازشان به پرواز در می آید،

عظیم است خدای جنگ، عظیم، و قلمرواش

آوردگاهی که بر آن هزاران جسد افتاده است.

***

اشک مریز، طفلک، زیرا جنگ مهربان است.

زیرا پدرت در سنگرهای زرد در غلتید،

خشم درون سینه اش را فرو خورد و جان داد،

اشک مریز.

جنگ مهربان است.

پرچم افراشته رخشان هنگ،

نشان عقاب با کاکل سرخ و زرین،

مردانی که برای مشق نظامی و مرگ زاده شده بودند.

هدفشان فضیلت کشتار

صلابت کشتن را بر آنان باز می نماید

و آوردگاهی که بر آن هزاران جسد افتاده است.

ای مادرِ با قلبی فروتن،

همچون دکمه ای آویخته

بر کفن روشن شکوهمند پسرت،

اشک مریز.

جنگ مهربان است.

stephen crane

 " استیون کِرین " داستان نویس و شاعر شوریده ای بود که به سال ١٨٧١ در نیوجرسی آمریکا به دنیا آمد. آثارش که دارای شیوه ای بدیع  و جسورانه اند عبارتند از‌ : " نشان سرخ دلیری "، " زورق بی حفاظ"، "مگی؛ دختر کوچه ها " و منظومه بلند " سواران سیاهپوش".

کرین در سال ١٩٠٠ بر اثر ابتلا به بیماری سل درگذشت.

 

 

 


قربانی شماره 48
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ٢٤ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر ، محمود درویش

در سینه اش فانوسی از گل های سرخ و یک ماه یافتند

به هنگامی که بر صخره ای مرده افتاده بود.

یافتند قوطی کبریتی

و گذرنامه ای

و نقش هایی بر بازوی هنوز گرمش.

***

مادرش او را بوسید

و بر او گریست

سال از پی سال.

خار بُن در چشمانش شکفت

و تاریکی انبوه شد.

به زمانی که برادرش رشد یافت

و رفت تا کاری در بازارهای شهر بیابد،

به زندانش افکندند

جواز کار با خود نداشت

و در واقع، در خیابان ها می گرداند

صندوقی عفن

و صندوقهای دیگر را.

***

آه ای کودکان سرزمین من

بدینسان بود که ماه فرو مرد.

 

" محمود درویش " شاعر فلسطینی، به سال ١٩۴١ در روستای بُروه در فلسطین اشغالی به دنیا آمد. او تا پیش از کوچ از فلسطین در شهر حیفا زندگی می کرد و با هفته نامه ها و نشریات انقلابی همچون الاتحاد، الجدید و ... همکاری داشت. اکنون نیز زندگیش را همه به سیر و سیاحت می گذراند و گهگاه در کشوری عربی اتراق می کند. محمود درویش در مصاحبه ای گفته بود : " هر مسافری وقتی از هواپیما پیاده می شود، دست در جیب می کند و با لمس کردن کلید خانه اش احساس آرامش می کند، اما من بعد از هر سفر به خانه ای جدید می روم و کلیدی نیست تا به من آرامش دهد." از او چند مجموعه شعر به نامهای " پرندگان بی بال ١٩۶٠ "، " برگهای زیتون ١٩۶۴ "، " عاشقی از فلسطین ١٩۶٩ "، " گنجشکان در الجلیل می میرند ١٩٧٠ " منتشر شده است.  


بدرود در لحظه جدایی
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ٢٤ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر ، آگوستینو نتو

مادر من ( آه، ای مادران سیاهی که فرزندانتان رخت بر بسته اند )

تو انتظار و امید را به من آموختی

بدانسان که خود نیز در ساعات مصیبت بار آموخته ای.

***

در من، اما،

زندگی کشته است آن امید رمز آلود را.

دیگر منتظر نمی مانم

آینده در انتظار من است.

***

امید، مائیم،

فرزندان تو

رهروان ایمانی که می پرورانَد زندگی را.

***

ما فرزندان پا برهنه بوته زاران صحرائی

پسرکان بازیگوش به مکتب نرفته ای که با توپهای پارچه ای بازی می کنیم

بر دشتهای تفته نیمروزی

مائیم

***

اجیر نشده ایم تا عمرمان در مزارع قهوه تباه شود

مردان سیاه جاهلی

که باید به سفیدها احترام بگذاریم

و از اغنیا بترسیم

ما فرزندان محله های بومی توئیم

که برق را هیچگاه بدانجا راهی نیست

مردان محتضر مست

در جذبه ضرباهنگ یکبند تام تام طبلهای مرگ

فرزندان تو

که گرسنه

که عطشان

که شرمنده ایم تو را مادر بنامیم

که می ترسیم از کوچه ها بگذریم

که می ترسیم از آدمیان.

این ماییم

امید فردای روشن زندگیمان.

agostinho neto  " آگوستینو نِتو " از شاعران مبارز آفریقایی، به سال ١٩٢٢ در آنگولا به دنیا آمد. در لیسبون پزشکی خواند و سپس به وطنش آنگولا بازگشت تا به امر طبابت بپردازد. با نهضتی که هدفش احیای فرهنگ بومی و اصیل آنگولا به رهبری ویریاتوداکروز بود، همکاری داشت.

 در ١٩۶٠ رهبری جنبش رهائی بخش آنگولا را به عهده گرفت و در همان سال دستگیر شد و برای گذراندن مدت حکومتش به پرتغال انتقال یافت. اما در سال ١٩۶٢ اعلام شد که به یاری جنبش مقاوت دموکراتیک از زندان گریخته است. اشعارش در جُنگها و نشریات ادبی پرتغال و آنگولا به چاپ رسیده است.

او را پابلو نرودا یِ آفریقا نامیده اند. درونمایه سروده هایش رنج نامه زندگی سیاهان آفریقایی است.


گناه
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ٢۳ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر ، فدریکو ، گارسیا لورکا

چه دلپذیر است
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیر و نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در این صورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس

"فدریکو گارسیا لورکا"


پنج دقیقه پس از حمله هوایی
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ٢۳ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر ، میروسلاو هلوب ، poem

در پیلسن

بیست و ششمین ایستگاه جاده،

زن به طبقه سوم رفت

به بالای پلکان، تنها جایی که باقی مانده بود،

از تمامی خانه

در را گشود

چار طاق به روی آسمان،

و حیرت زده بر لبه آن ایستاد.

زیرا که جایی بود که دنیا

به آخر می رسید.

***

آنگاه

به دقت در را قفل کرد

مبادا کسی بدزدد

سیریوس

یا آلدِ باران را

از آشپزخانه اش،

به طبقه پایین بازگشت

و به انتظار نشست

برای برپایی دوباره خانه

و برای شوهرش که سر از خاک بر دارد

و برای دستها و پاهای فرزندانش که به جای خودبرگردند.

***

بامدادان او را یافتند

به بی جانی سنگ،

و گنجشکان بر دستانش نوک می زدند.

 

"میروسلاو هُلوب"


اگر قرار است کشته شویم
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ٢۳ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر ، کلود مک کی ، poem

اگر قرار است کشته شویم،

مگذارید همچون خوکان کشته شویم،

به دام افتاده و گرفتار در بیغوله ای پلشت،

به هنگامی که سگان هار و گرسنه به دورمان پارس می کنند،

و بر سرنوشت نفرین شده مان پوزخند می زنند.

اگر قرار است کشته شویم، بیایید شکوهمندانه کشته شویم،

بدانسان که خون مطهرمان به عبث مریزد.

آنگاه اهریمنانی هم که به ستیزشان برخاسته ایم،

نشانی هم اگر از ما نباشد، به ناگزیر ارج مان خواهند نهاد.

آی همتباران، با دشمن مشترک رویاروی باید شد.

هر چند بی شمارند، بیایید نشان دهیم دلاوریم.

و بر هزار ضربه آنان یک ضربه مرگبار فرود آوریم.

ما را چه باک اگر در برابرمان گور دهان بگشاید.

مردانه با گروه جانیان و جبونان رو در رو می شویم،

و پشت به دیوار، تا سر حد مرگ می ستیزیم.

  " کلود مک کی" یکی از برجسته ترین شخصیتهای ادبی رُنسانس هارلم به سال ١٨٩١ در دهکده ای در جزیره جامائیکا به دنیا آمد. نخستین کتاب شعرش" سرودهای جامائیکا" با اقبال فراوان روبرو شد. به دانشگاه ایالت کانزاس رفت و دو سال بعد آنجا را به قصد نیویورک ترک کرد. نخستین رمانش "خانه تاهارلم"، در شما پر فروش ترین کتابها درآمد و برنده جایزه زرین هارمون در ادبیات شد. وی به سال ١٩۴٨ درگذشت.


لاشخورها
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر ، دیوید دیوپ

در آن روزها

که تمدن بر چهره مان می کوفت،

که آب بر جبین های فروتن ما سیلی می زد،

لاشخورها در سایه چنگالهایشان

بنای خون آلود خودکامگی را می ساختند.

***

در آن روزها خندهء دردناک بر دوزخ فلزی جاده ها بود،

و ضرباهنگ یک بند استغاثه،

زاری های سبزه زاران را فرو می خورد.

***

آه ای خاطرات تلخ بوسه های به عنف گرفته

پیمان های شکسته به ضرب تفنگ

بیگانگانی که آدمی نمی نمودند،

که تمام کتابها را می شناختند،

اما؛ عشق را نمی شناختند.

و ما، اما، که دستانمان زهدان خاک را بارور می کند،

به رغم آوازهای نخوت آمیزتان،

به رغم دهکده های متروک آفریقای پاره پاره شده،

امید بازمانده در ما، همچون که در بارویی.

***

و از معادن سوازیلند* تا کارخانه هایِ

اروپا

بهار زیر گامهای رخشان ما نو زاده خواهد شد.

* پادشاهی سوازیلند کشوری است در جنوب آفریقا، پایتخت سلطنتی و قانونی آن لوبامبا و پایتخت اداری آن شهر مبابانه است.

  " دیوید دیوپ " از شاعران نام آور آفریقا به سال ١٩٢٧ از پدری سنگالی و مادری کامرونی در بوردو Bordeaux به دنیا آمد. در ١٩۶٠ در یک سانحه هوایی، دور از داکار کشته شد. سراسر عمر کوتاهش، بیمار و اغلب در بیمارستان بستری بود. شعرس فریادی از درد و عصیان است و مضامینی سیاسی _ اجتماعی دارد. 

 


مرثیه
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر ، سالواتوره ، کوآزیمودو

طلایه دار سرد شب

باز می گردد روشن به مهتابیهایِ

خانه های ویران تا بتابد

بر گورهای ناشناخته

و بازماندهء غرلتکده هایِ

سرزمین سوخته.

اینجا رویایمان می آرامد.

تنها و غمزده به شمال باز می گردی

آنجا که همه چیز جاری است،

مگر تو،

تنها تو،

که چونان مرگ بی فروغی.

 سالواتوره کوآزیمودو شاعر نوآور ایتالیایی به سال ١٩٠١ در سیسیل به دنیا آمد. تحصیلاتش را در رشته مهندسی ساختمان به پایان رسانید. طی سالهای ١٩٣٨ تا ١٩۴٠ کمک ویراستاری نشریه تمپو Tempo را به عهده داشت. در ١٩۴١ در هنرستان عالی جوزیپه وردی Giuseppe verdi میلان به تدریس ادبیات ایتالیایی پرداخت. آنگاه به علت فعالیتهای ضد فاشیستی به وسیله عمال موسیلینی دستگیر و زندانی شد.

کوآزیمودو در سال ١٩۵٩ به دریافت جایزه نوبل در ادبیات نائل آمد.

دور نمای بسیاری از اشعارش تجربه اندوهبار زندگی در زمان ماست. وی علاوه بر مقالات و شعرهای فراوان، نمایشنامه هایی از شکسپیر، شعرهای تغزلی یونانی و نیز گزیده اشعار اِی.اِی.کامینگز شاعر آمریکایی را به ایتالیایی ترجمه کرده است. وی به سال ١٩۶٨ در ناپل بدرود حیات گفت.


مرگ شبانه
ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ٢٠ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر ، میروسلاو هلوب

فراز،فراز.

واپسین کلامش سرگردان بر پهنه سقف

چونان توده های ابر.

گنجه نالید

پشبند لرزید

چونان که پوشانده بر مغاکی.

***

پایان. جوانان بر بستر آرمیده بودند.

***

نیمه شبان، اما،

زن مرده برخاست

شمعها را کشت

بی درنگ آخرین جوراب را مرمت کرد

پنجاه پشیزش را یافت

در قوطی دارچین

و بر میزشان نهاد،

قیچی را یافت که پشت گنجه افتاده بود،

لنگه دستکشی یافت

که سال پیش گم کرده بودند،

دستگیره همه درها را آزمود،

شیر آب را محکم کرد،

قهوه اش را نوشید،

و دیگر باره فرو خفت.

***

بامدادن او را بردند.

جسدش سوزانده شد.

خاکسترش به زبری زغال سنگ بود.

 میروسلاو هُلوب شاعر نوپرداز چکسلواکی، به سال ١٩٢٣ در پیلسن به دنیا آمد. پدرش کارگر راه آهن و مادرش معلم زبان بود. سرودن شعر را از سی سالگی همزمان با پژوهشهای بالینی آغاز کرد. وی نه تنها یکی از بارآورترین و اصیل ترین شاعران معاصر چکسلواکی که دانشمندی برجسته و ممتاز است. او به سیر و سفرهای فراوان پرداخته و در انجمنهای علمی شرکت کرده است.

 تمامی صناعت هلوب بر کشف و تحلیل واقعیت متمرکز است و صور شعر آزاد خود را ملهم از ویلیام کارلوس ویلیام شاعر آمریکایی می داند. وی تا کنون چند گزیده شعر به نامهای "آشیل و لاک پشت ١٩۶٠"؛ "برخیز و در را باز کن ١٩۶١"؛ "آنجا خون جاری است ١٩۶٣"؛ "دِل شیدا ١٩۶٣"، دو سفرنامه و ٢۵ رساله عالمانه درباره آسیب شناسی به رشته تحریر در آورده است.

 میروسلاو هلوب آمیزه ای غریب و شاید چهره ای یگانه است. بیش از همه، دوست  می دارد برای مردمی شعر بگوید که شعر و شاعری را بر نمی تابند؛ مثلا برای کسانی که حتی نمی دانند شعر باید برای آنها گفته شود. دلش می خواهد آنها شعرهایش را به طور طبیعی و به همان گونه که روزنامه می خوانند یا به تماشای بازی فوتبال میروند، بخوانند. نه اینکه آن را چیزی دشوارتر ، یا ظریف و ارزنده بدانند.


مردگان
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱٦ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر

آنجا کنار جاده های گرفتار،

در امتداد مصیبت

دراز کشیده اند.

سپیدارهای بالا بلند، تندیسهای غم انگیز خدایان

پوشیده در رداهای بلند زرینشان،

زندانیان " سنگالی‌ "

عبوس و سیه فام

گسترده بر خاک فرانسه

***

به عبث قطع کرده اند خنده ات را،

به عبث گُل تاریکتر از گوشت تنت را،

میان غیبت برهنه گُلها

تو گلی در زیبایی نخستین اش

گُل سیاه با لبخند موقرش،

الماس فرانسوی خاطره قرون.

***

تو لبخند و خونابه بهار سرسبز جهانی

تن نخستین زوج، شکم برآمده شیرگونی

رشد مقدس باغهای بهشتی

و جنگل تسخیر ناپذیر، چهره بر آتش و تندر و آذرخش.

***

سرود بزرگ خون تو، تسخیر می کند

مسلسلها و توپ ها را

کلام تپنده تو گمراه می کند و می فریبد.

نه نفرتی در جانِ عاری از نفرت توست،

نه حیله ای در دلِ عاری از حیله گری ات.

ای شهیدان سیاه جاودانه تبار،

بگذارید واژه های بخشش را به زبان آورم.

senghor "لئوپولد سدار سنگور" شاعر سنگالی به سال ١٩٠۶ در جوآل به دنیا آمد. در دانشگاه سوربن درس خواند و در پاریس با اِمِه سه زر شاعر و سیاستمدار و سایر روشنفکران و شعرای سیاهپوست ناحیه کارائیب آشنا شد. سنگور سالها از برجسته ترین روشنفکران و رهبران سیاسی آفریقای غربی بوده و مدتها به تدریس اشتغال داشته است. در سال ١٩۶٠ به عنوان نخستین رئیس جمهور جمهوری مستقل سنگال منصوب شد.


غزل کودک مرده
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱٦ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر ، فدریکو ، گارسیا لورکا ، poem

هر بعد از ظهر در غرناطه

کودکی می میرد هر بعد از ظهر.

هر بعد از ظهر آب فرو می نشیند

تا با همراهانش سخن بگوید.

***

مردگان بالهای خزه بسته می پوشند.

بادها آرام و ابرآلود

دو قرقاول در پروازند میان برجها،

و روز، پسرکی زخمی ست.

***

آنگاه که تو را در سردابه های باده دیدم

حتی پرواز چکاوکی در آسمان نمانده بود

و نه پاره ای از ابر فراز زمین

آنگاه که تو در رودخانه غرق شده بودی.

***

خیزابی عظیم بر تپه ها فرو پاشید

و درۀ  غلتان با سوسنها و سگان.

از میان سایه کبود دستان من،

تن تو مرده بر ساحل،

سرد،ملک مقربی بود

  "فدریکو گارسیا لورکا" به سال ١٨٩٨ در فوئنته - واکوئروس نزدیک غرناطه به دنیا آمد. لورکا از برجسته ترین شاعران و نمایشنامه نویسان اسپانیاست. وی به سال ١٩٣۶ کشته شد.


تنها مرگ
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱٦ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر ، پابلو نرودا ، pablo neruda ، poem

گورستانهای خلوتی هست،

گورهایی انباشته از استخوانهای بی صدا،

و دل که از میان نقبی می گذرد،

تاریکِ تاریکِ تاریک،

بدانسان که به هنگام شکستن کشتی، از درون می میریم

بدانسان که در دل غرق می شویم،

بدانسان که از جسم به درون جان سقوط می کنیم.

***

اجسادی هستند،

پاهایی از گِل سرد چسبنده،

مرگ که درون استخوان هاست،

چونان آوای ناب،

چونان پارس بی سگ،

برخاسته از ناقوسها و گورها،

اشباع از رطوبت همچون اشکها یا باران.

***

می بینم گهگاه به تنهایی

تابوت های بادبان افراشته،

که حمل می کنند مردگان تاسیده، زنان گیسوان مرده،

نانوایان به سپیدی فرشتگان،

دختران غمین شوی کرده در محضر عمومی

تابوت هایی صعود کننده از فراز رودخانه مردگان،

رودخانه ارغوانی

فراز رودی، با بادبانهای آکنده از آوای مرگ،

آکنده از آوای خاموش مرگ.

مرگ به کرانه های پر خروش می رسد

همچون کفشی بی پای، همچون جامه ای بی تن،

می رسد تا با انگشتری بی نگین و بی انگشت به در بکوبد،

می رسد تا بی دهان، بی زبان و بی گلو فریاد برآورد.

***

با این همه گام هایش طنین می اندازد،

وجامه اش ،خموشانه، به سان درختی، می توفد.

***

من نمی دانم، می فهمم اما اندک و به ندرت می بینم،

اما می پندارم که آوازش رنگ بنفشه های مرطوب را دارد،

بنفشه های خو گرفته به خاک را،

زیرا چهره مرگ سبز است،

با رطوبت نافذ برگ بنفشه ای،

و رنگ دلگیر زمستان خشماگینش.

***

اما مرگ هم به هیبت جاروئی

گستره جهان را در می نوردد

در جستجوی مرده زمین را می روبد،

مرگ در جاروست،

زبان مرگ است که مردگان را می جوید،

سوزن مرگ است که نخ را می جوید.

***

مرگ در تختخواب های سفری است؛

در تشکهای آرام، در پتوی سیاه

طاقباز می زید، و به ناگهان می خروشد:

آوای دلگیری سر می دهد که کفن ها را می انبازد؛

و بستران را به جانب بندری می راند

آنجا که مرگ به لباس دریاسالاری انتظار می کشد. 

 "پابلو نرودا شاعر شیلیایی ١٩٧٣_١٩٠۴"

 

 


حسرت
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ٩ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر ، poem ، my poems

کودکی دیروز نه ؛ من، امروز

فردا ترانه ام را باز  می خوانم

      امروز سروده ام، فردا شود دیروز

نمیدانم که آیا زندگی مرگ است؟

      خورشید به روشنی صبح میکند طلوع؟

           آنروز نزدیک است؟

ریشه ات در خاک، جسمت باد، دستم بگیر و ببر ای روشن مهتاب

بی ریشه ام ولی دستم به دست و وفایت کند رجوع

من در سیاهی شب چون موج بی ساحل بر خود همی زنم

این من، خودم اکنون

    امروز گذر کند از دست زندگی

      فردا شوم دیروز


با تو
ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ٩ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر ، poem ، my poems

این یک گذر از راه بی صداست

من مانده ام و تو

تو از سکوت دل خسته میکنی نگاه

 شب را به صبح میکنی صدا

همواره از دلم  با تو کسی نگفت

این یک دل و صد درد بی صداست

خاموشی از دل من روشنی گرفت

افروخت تا که نبیند، که دل از خون دل زبان گرفت

پاییز می رسد امروز، ره خم مکن

با تو ترانه نابی سروده ام، تا از کشاکش دردم فرو نهی

من مانده ام و تو

پس دیده ات چو مرا دید، ای دوست دستم رها مکن


سرود درد
ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ٩ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر ، poem ، my poems

آهسته میروم

آهسته میروی

کو تا نظر کنی؟

سیه از چشم بی فروغ، خاموش میشود

نابود میکنی

افسوس میخورم

انسان سرشت یتیمی به خاک داد

تا روید از طرف دیگری نگاه

باور نمیکنی

چون شام در گذر صبح خفته ای

اینجا کند طلوع؛ خورشید

تا که بیفکنی چشمی برای روشنی درد بی سرود