لبخند

چه زیباست آن صنوبر سفید پیر
بر تپه‌ی کودکی‌ات
که امروز به دیدارش رفتی
زیر زمزمه‌اش یار مرده‌ات را به یاد می‌آوری
و در حیرتی از نوبت خویش که کی خواهد رسید
زیر نجوایش، احساس می‌کنی انگار
واپسین کتاب‌ات را نوشته‌ای
و حالا باید خاموش باشی و
اشک بریزی برای کلمات
تا برویند.

چگونه زیسته‌ای؟ شناخته را رها کردی برای ناشناخته
و سرنوشت؟ تنها یک‌بار به تو لبخند زد
و تو آن‌جا نبودی...

 

 "ولادیمیر هولان" در سال ۱۹۰۵ در پراگ زاده‌شد. اولین کتاب شعرش در سال ۱۹۲۶ منتشر شد. در ۱۹۳۳ ویراستار مجله‌ی هنری «زندگی» شد و پس از ۱۹۴۸ و با قدرت‌گرفتن نظام کمونیستی چکسلواکی تا ۱۹۶۳ از او هیچ‌کتابی منتشر نشد. عنوان «فرمالیست» همان اتهامی بود که پس از سال‌های ۱۹۲۴ در روسیه، به نویسندگان دگراندیش عطا می‌شد و آن‌ها را خائن به تاریخ و برج عاج نشین معرفی می‌کرد. در کشورهای بلوک شرق، این اتهام از روسیه به وام گرفته شد. هولان در این ایام به تبعید خودخواسته‌ای رفت و در جزیره‌ی کامپا ساکن شد. در این خلوت، بهترین شعرهای هولان زاده شدند، شعری تلخ و ژرف با درونمایه‌ای از تشویش، نومیدی و بازتاب جور زمانه و هراس اجتماعی. در سال ۱۹۶۳ جهت بادها عوض شد و سه مجموعه‌ی شعر از هولان اجازه‌ی انتشار یافت. در سال ۱۹۶۴ شعر بلند «شبی با هملت» را منتشر کرد که یکی از شاهکارهای شعر این قرن به حساب می‌آید. هولان سال‌های سرودن «شبی با هملت» را بی‌رحم‌ترین سال‌های زندگی‌اش می‌داند. می‌نویسد: «در تنهایی گزنده‌ی آن‌روزها مثل زمینی بودم برای گرفتن و گذراندن تمام وحشت آن ایام.» یارسلاو سیفرت دوست هولان که جهان انگلیسی ‌زبان او را به خاطر جایزه‌ی نوبل‌اش بیش‌تر می‌شناسد، هولان را «بهترین شاعر از میان همه‌ی ما » قلمداد می‌کند. از هولان بیش از بیست کتاب شعر به چاپ رسید. از او علاوه بر شعر، کتاب‌هایی در ترجمه‌ی شعر جهان، مجموعه‌های مقالات، روز نوشته‌ها و ... به جا مانده‌است. ولادیمیر هولان در سال ۱۹۸۰ از دنیا رفت.

/ 12 نظر / 71 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عروس رندانه و مستانه

خودم را حیاطی دیدم متروک و بزرگ واقع در حصار برج هایی بلند و سر به هوا خانه ای با حیاطی پر از خشت در لابه لایش علف هایی تازه و خودرو با درختانی بالغ و با شخصیت من مابقی باغ از دست رفته ام را افسوس می خورم و دیگران پشت آن همه پنجره افسوس مرا داشتن را تنها براي اينكه ردي گذاشته باشم , بداني به يادتم[گل]

لیلی

آری در حیرتم از نوبت خویش که کی فرا خواهد رسید در تضادی گنگ که روزی در گوشم نجوا می کند: "مرگ" با من می زید و همدم من است و روزی دیگر در دوردست ناپیدایی گم می شود! [گل]

عروس رندانه و مستانه

عید قربان روز اوج بندگی عابدی در برابر معبود روز قربانی کردن همه چیز جز مهر دوست .حتی فرزند در مسلخ عشق بر شما نکویان مبارک باد.[گل]

عروس رند

ما خرقه زهد بر سر خُم کردیم وز خاک خرابات تیمم کردیم باشد که درون میکده دریابیم آن عمر که در مدرسه ها گم کردیم[گل]

رضاپارسی پور

سلام عزیز...خوبی؟!کجایی ؟! خبرت نیست ؟! منتظر و ممنونتم. [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

شعر قم

با سلام وبلاگ شعر قم به روز شد منتظر حضورتان هستيم

دیدگاه

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد . سال نو می شود.زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره...من...تو...ما...کجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟...پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟...زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و ...سال نو مبارک ...چون همیشه امیدوار وسال نومبارک...