با تو

این یک گذر از راه بی صداست

من مانده ام و تو

تو از سکوت دل خسته میکنی نگاه

 شب را به صبح میکنی صدا

همواره از دلم  با تو کسی نگفت

این یک دل و صد درد بی صداست

خاموشی از دل من روشنی گرفت

افروخت تا که نبیند، که دل از خون دل زبان گرفت

پاییز می رسد امروز، ره خم مکن

با تو ترانه نابی سروده ام، تا از کشاکش دردم فرو نهی

من مانده ام و تو

پس دیده ات چو مرا دید، ای دوست دستم رها مکن

/ 0 نظر / 29 بازدید